کاروان می برد نیم دیگر خورشید را
نیمی از خورشید در سیلاب خون افتاده بود
کاروان می برد نیم دیگر خورشید را
کاروان بود و گلوی زخمی زنگوله ها
ساربان دزدید بود انگشتر خورشید را
آه اشترها چه غمگین و پریشان می روند
بر فراز نیزه می بینم سر خورشد را
شاعر: سعید بیابانکی
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر ۱۳۹۰ ساعت ۱۲:۴۶ ب.ظ توسط آسمان...!
|
دوستت دارم کلام خداست