نیمی از خورشید در سیلاب خون افتاده بود

کاروان می برد نیم دیگر خورشید را

کاروان بود و گلوی زخمی زنگوله ها

ساربان دزدید بود انگشتر خورشید را

آه اشترها چه غمگین و پریشان می روند

بر فراز نیزه می بینم سر خورشد را

شاعر: سعید بیابانکی